قوی سیاه

غریبه 24 جولای, 2008

دسته: دلستان — Nassim @ 1:42 ق.ظ

نگاه‌ها باهات غریبه هستن…گاهی می‌مونی بر و بر به سرتاپای غریبه‌ها نگاه می‌کنی و گاهی اونا چند ثانیه سر تا پای تو رو ورانداز می کنن…از رانندگی‌ها می ترسی…دیگه دلت نمی‌خواد تو این شهر رانندگی کنی. یاد آهنگ نامجو میافتی: «…به این میگن جبر جغرافیایی…» تو دلت بهش اعتراض می‌کنی…نه این انتخابه جبر نیست! دو نفر بهت متلک می‌گن نگاه پاهات می‌کنی تا روی کفشت با شلوار جین گشاد پوشیده‌اس. هنوز نگاهت رو از کفش‌هات برنداشتی که ماشین ون ارشاد سوارت کرده به جرم کوتاهی مانتویی که روی شلوارت رو پوشونده. سوار می‌شی با لبخندهای شاد دختر روسری زرد می‌خندی. ترافیک خیلی اذیتت نمی‌کنه ولی رانندگی‌ها داره دیوونه‌ات می‌کنه. انگار نه انگار که یه روز خودت یکی از این راننده‌ها بودی. می‌ری بانک با مامان و با سردرد بعد از 45 دقیقه میاین بیرون. تو خیابون بدون پیاده رو قدم می‌زنین که پیاده روی امروزتون رو انجام بدین و احساس خوبی از تحرک داشتن بکنین. تاکسی که سوار شدی کرایه رو 200 تومن گرون تر از دیروز حساب می‌کنه. حوصله نداری باهاش بحث کنی. اون بیچاره هم گرفتار باقی گرونی‌هاست. یاد خانومی میافتی که تو ون ارشاد همراهت بود و بعدا که هم رو دیدین با اسم هم بندی (!) هم دیگه رو صدا کردین و خندیدین.  خانومه از سرکار می‌رفت خونه و بچه 12 ساله‌اش منتظرش بود که ون سوارش کرده بود. سردر ساختمون دربند نوشته بودن «مرکز مبارزه با ناامنی اجتماعی». خانومه دادش رفت هوا که ما باعث ناامنی هستیم یا برنج کیلویی پنج هزار تومن؟

از صبح حالم گرفته. دیشب خواب دیدم به ایران حمله کردن…یکی از دوستام که اهل افریقای جنوبی بود خبر رو بهم داد. گفت شنیدی که غربی‌ها بالاخره ایران رو زدن؟ تو خواب سلول‌هام از هم کشیده می‌شدن. می‌خواستم فریاد بکشم ولی لال بودم. فقط تصویر فریاد بود و داشت خفه‌ام می‌کرد. تا اینکه با  صدای آروم علی بیدار شدم. دوباره چشم‌هام رو بستم. صورت همه اونهایی که  دوستشون دارم جلو چشم‌هام می‌چرخیدن. روزم شروع شد با همون نظم همیشگی. کسی که باهاش قرار داشتیم سر ساعت سر قرار حاضر شد. مبلی که تو مغازه دیده بودم رو تونستم تو وب سایت با همون شماره‌ای که فروشنده داده بود پیدا کنم و روکش‌اش رو تو تصویر وب سایت عوض کنم ببینم چه شکلی می‌شه. سر ظهر طبق برنامه رفتیم سالن ورزش. توی راه برای دو سال آینده برنامه ریزی کردیم…وقتی داشتیم برنامه ریزی می‌کردیم یاد اون روزی افتادم که گرفتنم. اون روز هم داشتیم با علی برای دو ماه سفر برنامه ریزی می‌کردیم. امثال اون ون که سوارمون کرد تو این دو ماه خیلی دیدیم. نه نمیشه با وجود اونا برنامه ریزی کرد. خیلی سخته. مردم مثل روزهایی که خودم هم اونجا زندگی می‌کردم زندگی می‌کنن،‌خوشن، می‌گن، می‌خندن. ولی امید به آینده دائم داره به زور سوار یه ون جدید میشه و میره به مرکز مبارزه با ناامنی اجتماعی. یک هفته اردو بی نظیر بود. انگار جزو عمرم نبود…اما بعدش دوباره سوار ون شدم. چیکار کنم که دیگه سوارم نکنن؟ نگاه‌ها خیلی غریبه شده…خیلی. شاید دیگه نباید دنبال خونه باشم. خونه دیگه اونجا نیست یا اینکه هست و من گمشده‌ام. مغزم خاموش شده خداکنه خواب‌ها همه الکی باشن. دلم برای همه تنگ شده ولی راه خونه رو پیدا نمی‌کنم

 

10 Responses to “غریبه”

  1. آشنای تو Says:

    دلتو هرجا بگذاری خونت میشه همونجا گلم! فضای خونه قدیمیت برای دلت تنگ شده شاید، نه اینکه تو گم شدی …

  2. Nargess Says:

    Americans say “Home is where you hang your heart” , Sohraab says “Har kojaa hastam, baasham. Aasemaan maal e man ast, panjareh, fekr, havaa, eshgh, zamin maal e man ast”.

  3. 15مرداد Says:

    با درود.

    15 مرداد ماه روز همبستگی با کمیپن برابری خواه یک میلیون امضا

    http://15mordad.blogfa.com/

    منتظرتون هستیم.

  4. بهاره Says:

    خوشحالم که رفتی و خودت از نزدیک دیدی…!!! اینجور چیزها رو وقتی برات تعریف می کنن فکر می کنی دارن غلو می کنن!!! قدر جا و موقعیت فعلیتو بدون عزیز دلم :*

  5. leila Says:

    nasim jaan ,neveshtat kheili khoob bood,hamoon harfaiike mishnavim az iran vali too ghalebe ye sedaye ashna…delam barat tang shode ,be ali ham salam beresoon ta ishallah zood bebinim hamdigaro

  6. باروت Says:

    ok…seems that someone is admiting some facts !!!!!!…:)

  7. kowsar Says:

    نسیم جون نمی دونم قبلا در مورد ایران چیا فکر می کردی و می گفتی که الان همه بهت می گن که چشمات رو حقیقت باز شده. ولی همیشه اوضاع همین بوده. قبول دارم که الان سخت تره. ولی مهم اینه که آدم کجا جاش باشه از این نظر که بتونه کاری بکنه که تو می تونی. من که لبخند و اشکای اون بچه ها تو اردو یادم نمی ره و بازم به خاطر این فرصتی که در اختیارم قرار دادی ممنونم.
    کوثر

  8. سمانه Says:

    و این آغاز رفتن است…

    نمیدونم کدوم بهتره؟ولی میدونم که کدوم جالبتره! دور باشی و رراه خونت رو پیدا نکنی،شاید به
    دیده ی عموم قابل قبول بیا د ولی وقتی توی خونت هر روز و هر ثانیه دنبال خونت بگردی،چی میشه؟وقتی توی خونت هر روز با دیگران بیگانه بشی و اگر بهشون نزدیک بشی،بیگانه ای چون تو دیوانه ای وارونه کار بیش نباشه چی میشه؟نمیدونم کدوم بهتره؟کجا سقف آسمونی هست که زیرش آروم بگیریم و دیگه خواب خراب شدن خونه ی قدیمی رو نبینیم،خونه ای که ازش رفتیم و یا بیرون شدیم فرقی نداره،مهم اینه که همیشه خواب خواهیم دید و همیشه انگار اثری از گم شدگی خواهد بود ،شاید اوایلش پر رنگ باشه ولی بعد شات های کم رنگش میره ته وجودمون یا به قول یونگ در ناخودآگاهمون!دنیای غریبیه!دوستی میگفت به قول “شوپنهاور “زندگی همینیه که هست و نمیدونم که آدم ها چرا قبولش نمیکنن و دوباره در تمام زندگی دنبال خوشبختی میگردن.
    این خوشبختی هم اگر نه اگر آرامشی پیداشه که بشه برای دو سال آینده برنامه ریزی کرد و از این بیلان دوساله،مقداریش هم عملی بشه،پس خوبه ولی دلتنگی هست و نگرانی هم هست،مثل آدمی که سه پا داره و یک پاش جایی جا مونده
    نمیدونم تا کی غریبه خواهیم بود،تو میدونی؟

  9. سلام. مرسی خانم عبدی. حتما از پیشنهادتون استفاده می کنم. در ضمن خوشحال میشم خلاصه ای از پرپوزال دکتری تون رو برایم میل بفرمایید.


Leave a Reply