قوی سیاه

زندگی زیباست 31 اکتبر, 2007

دسته: جنگ, دلستان — Nassim @ 6:07 ب.ظ

می دونی وقتی نوشتنت نمیاد دیگه نمیاد! حتی اگه حالت گرفته بشه از اینکه اینهمه دوستای خوبی رو که در اینجا باهاشون ارتباط داری یا اصلا از طریق این صفحه پیدا کردی دلخور کردی و ممکنه دیگه نیاین به اینجا سر بزنن. ولی دست خودم نیست…واقعا دست خودم نیست…این قلم بدجوری جمهوری خودمختاره. اگه نخواد بنویسه آسمون به زمین بیاد هم تکون نمی خوره…حالا چه با جوهر و کربن کار کنه و چه موتورش رو این صفر و یکها و کلیدهای مکعب شکل دستگاهی به اسم کامپیوتر بگرده. مدتها بود که این تیتر “زندگی زیباست” رو گذاشته بودم تو قسمت نوشته های ثبت شده تا بالاخره انگشتهام تکونی بخوره و فکر بریزه تو این صفحه! حالا این تیتر از کجا اومد…

چند وقت پیش یه فیلم فوق العاده دیدم به اسم «زندگی زیباست» ساخته ی Roberto Benigni. این فیلم یکی از بهترین کارهایی هست که تابه حال دیدم. زبان اصلیش ایتالیایه، سال 1997 ساخته شده و برنده سه جایزه اسکار و 52 جایزه دیگه شده. ماجرای فیلم داستان پسرک یهودی کوچیکیه که به همراه پدر و مادرش به دست ارتش نازیها میافته و اسیر زندگی وحشتناک کمپهای آدم سوزی میشه که نازیها برای کشتار یهودیها به راه انداختن. اما زندگی این پسرک با هنرمندی و خلاقیت پدرش –در خلق معنی جدیدی از زندگی تلخ و روزهای زجرآور کمپ– براش تبدیل به یه بازی پر هیجان و بی نظیر میشه. (اخطار جدی: اگه فیلم رو ندیدین روی این لینک کلیک نکنید و اول خودتون ببینیدش چون این نوشته کامل داستان فیلم رو برملا می کنه! ولی اگه فیلم رو دیدین و دوست دارین فقط یادآوری بشین نوشته ی خوبیه :) ).

زندگی زیباست

وقتی این فیلم رو می دیدم یادم به روزهای جنگ افتاد و به دوران کودکیم در اون روزها. به خاطرات شیرینی که با هنرمندی پدر و مادرم از لابه لای سخت ترین لحظه های زندگی اون روزها ساخته شده فکر می کردم. یاد گرمای پاهای مامان افتادم، که موقع دیدن اعلان آژیر قرمز از تلویزیون زرد فسقلی تو زیرزمین خونه مادربزرگ می شد زیرانداز نرم و گرم خوابهای اون روزها. یاد سفرهایی افتادم که تمام خاطرات سن 5 سالگیم رو در جاده های پر پیچ و خم مسیر 12 ساعته اهواز-تهران تشکیل می داد. یاد شبهایی که عقب ماشین مزدای قدیمیمون خواب بودم و گرمای کاپشن مامان و بابا و پتوی اضافی عقب ماشین مست خوابم می کرد و فقط تو یه لحظه که چشمم باز می شد متوجه توقف ماشین می شدم… نور لرزون شمع تو دستهای مامان که بالای دست بابا گرفته بود تا موتور هزارباره داغون مزدا رو تعمیر کنه و تسمه پروانه تیکه پاره اش رو به وصله و چسب قسم بده و دور پروانه ماشین بندازه… در اون لحظه که چشمهام باز می شد فقط نور رو می دیدم و نه لرزشش رو …و دیدن حضور مامان و بابا در بیرون ماشین بهم آرامش می داد تا دوباره به خواب برم و به ذوق دیدن ژامک در روز بعد و داستانهایی که مامان و بابا از کارهایی که قرار بود تو این سفر انجام بدیم چشمهام گرم میشد…یخ زدن دستهای مامان و روغنی شدن دستهای بابا رو نمی دیدم…فقط گرمای حضورشون رو و کنارهم بودنشون رو می دیدم و دوباره پلکهام رویهم میافتاد و به خواب میرفتم…

تو سفرهای چندین و چندباره ی تو جاده های پر پیچ و خم و گردنه های یخ زده خرم آباد و بروجرد و برفهای سنگین اراک من نه خراب شدنهای مزدای قدیمی رو لمس می کردم و نه ناامنی وانت سازمان آب و برق خوزستان رو که تا رسیدن من و بابا به تهران دل تو دل مامان مامان نمی ذاشت. من به داستانهای بابا تو این سفرها گوش می کردم و شاد و پر انرژی علائم راهنمایی و رانندگی رو یاد میگرفتم و به سئوالهای بابا در مورد علامتها جواب می دادم…بازیهای بابا با پیچ و خم جاده ها برای من از ناامنی بازی ساخته بود که توش تنها منتظر پیدا کردن تابلوی بعدی «پیچ خطرناک» یا «جاده ممه دار می شود» بودم! دلتنگیم برای ژامک و دور بودن از خواهری که دلبستگیم بهش رو زبون همه فامیل بود رو با فشار دادن دو بوق پلاستیکی به اسمهای «مینا» و «مهرنوش» که بابا برام خریده بود خالی می کردم. یکی مال من بود و یکی مال ژامک. یکی رو بابا به جاش حرف می زد و یکی رو من. بوقها تصمیم گرفتن که برای ژامک سوغاتی راکت بدمینتون بگیرن و برای مامان جعبه قرقره رنگی که خیلی خوشحالش می کرد. بوقها با صدای بابا بهم یاد می دادن که یکی از لذتهای سفر بردن سوغاتی برای عزیزی هست که منتظرت نشسته…

پیچ خطرناک

و من با این درسها و هزاران هزار بازی هیجان انگیز دیگه روزهای کودکی در جنگ رو با هنرمندی دو پرستار مهربونم گذروندم…با علی که حرف می زدم اونهم از بازیهای خنده دار و پرهیجان کودکی می گفت که توی خونه ی اونها هم با هنرمندی فرشته های نگهدارشون روی یخهای سرد سختیهای زندگی طراحی شده بود. بازیهایی که روی تلخ ترین واقعیت های زندگیهامون شکل گرفتن…فیلم «زندگی زیباست» رو می دیدم یاد اون خاطرات افتاد و یاد اینکه چقدر خلاقیت و بازیگری دلسوزانه می تونه معنای زیبایی رو برای دیگری/دیگران به ارمغان بیاره…دست Benigni درد نکنه با این هنرمندیش در به تصویر کشیدن ظریف این زیبائی.

 

11 Responses to “زندگی زیباست”

  1. گیتی Says:

    آخه از دلتنگی داشتیم می مردیم… باور کن… همین که بیای و فقط حضور و اومدن و رفتنت رو حس کنیم خودش خیلی یه… وقتی هیچ رد پایی ازت تو این صفحه های بی نهایت وبستان نیست، فکر می کنیم نسیم نازنین باید خیلی خیلی خیلی دور شده باشه… خیلی باید رفته باشه اون بالا بالاها که سایه ی رد شدنش رو هم نمی بینیم… خیلی خوبه که هستی .. که دوباره اومدی…. خیلی .. خیلی … خیلی

  2. سلام هموطن ايراني. سايت ياهو که آدرس ايميل من و شما در آن قرار دارد و روزانه با مسنجرش چت مي‌کنيم، نام کشور من و تو را از ليست کشورهايش در صفحه‌ي ثبت نام حذف کرده. اگر غيرت و عرق ملي‌ات اجازه نمي‌دهداين ننگ را بپذيري، با لينک دادن به صفحه‌ي http://helloyahoomail.net از طريق کليدواژه‌ي Yahoo mail به بمب درحال پيشرفت عليه ياهو کمک کنيد تا کوچکترين وظيفه‌ي ما به کشورمان ادا شده باشد و همانند بمب افتخارآميز فيلم سيصد و خليج فارس، بتوانيم يک موفقيت ديگر را نيز رقم بزنيم… متشکرم

  3. کوچولو Says:

    سلام نسیم خانوم…؛ خوبه که اومدی…؛ البته همه ما که از نبودنت یه کمی صبوریمون داشت از دست می رفت حتماَ حالا که اومدیم بازم “فریاد که چرا نبودی؛ کجا بودی؛ و….”.؛ اما خب…؛ منم مثل گیتی خانوم میگم خیلی خوبه که دوباره اومدی….؛ اگر چه اول این کامنتمم همینو نوشته بودم

  4. mohamad Says:

    سلام دوست من . وبلاگ جالبی داری من شما رو موقتا لینک کردم . اگه تمایل به تبادل لینک داری منو با عنوان ايرانيو لینک کن و به من خبر بده موفق باشی.

  5. mohamad Says:

    بازم سلام ممنون بابت لينكت.
    خب منم در واقع نويسنده هستم ولي وقتي كه نويسنده ها چند تا ميشن بايد يكي كه عنوان مدير وبلاگ رو اداره بكنه ديگه و الان هم چون چند نفر به من كمك مي كنن من به عنوان مديد نظارت دارم.
    وگر نه مديرم كجا بوووود.

  6. 14bedar Says:

    ممونم بابت تعریف از وبلاگ و لینکتون. البته من بهنام پروانه اینا نیستم. من بهنام خودمم ;o)
    شما هم نوشته هاتون جالبه. البته من فعلاً رسیدم آخری رو بخونم فقط. دو تا نکته به نظرم رسید در مورد اون پست یکی اینکه اسکار بردن دلیلی بر قوی بودن فیلم نیست. شما که ساختار آکادمی رو باید بدونین. مخصوصاً در مورد این فیلم که داستانش کاملاً گویای این مساله هست که چرا 3 تا اسکار برده. دوم اینکه تصویر سازیتون فوق العاده است.. تبریک میگم.

  7. نسيمك Says:

    عالي بود. مثل هميشه. خيلي قلمت رو دوست دارم. بابا تو رو خدا ما رو اين همه مدت از قلم قشنگت محروم نكن.

  8. nazi Says:

    mesle inke ghalam haa baham etesab kardan:))

  9. maryam Says:

    man maryam 20 sal daram

  10. maryam Says:

    زندگی چیست ؟ خون دل خوردن اولش رنجو اخرش مردن


Leave a Reply