ظاهرا این راه طولانی عین بازیهای کامپیوتری هرلحظه به مرحله ای سخت تر وارد میشه…به جایی میرسه که شک می کنی که آیا در بازی اینطور بی منطق جایی برای برد هم هست؟…یاد جمله خالد حسینی در کتاب بادبادک باز میافتم: عرف تنها قانون افغانستانه…و چه فرقی…عرف تنها قانون کشور ما هم هست…چه این عرف با پیچیدگی زندگی قرن 21 مطابقت کنه و چه قرنها از اون عقب باشه… چشمم که میافته به کلمات عجیبی که به گفته مسیح از دهن پسرجوون و حقوق خونده نماینده تاکستان در اومده دل آشوبهء بی خوابی دیشب دوباره میاد سراغم. آره، دوباره به اون مرحله از بازی رسیدیم که از همه سخت تره…وقتی به قول علی و طبق نظریهء علمی پیچیدگی، میزان پیچیدگی محیط اطراف از قدرت درک افرادی که گرداننده اون هستن خیلی بالاتر…وقتی که مساله به درک و فهم کسی که نماینده ماست برمیگرده! به درک و فهم ما! نه ما هنوز نتونستیم به گرد پیچیدگی محیط اطرافمون برسیم و طبق اصول علمی این نظریه: ما محکوم به آشوب هستیم!
این متن پائین رو عینا از وبلاگ مسیح برداشتم. ممنون از مسعود که لینک داد بهش:
…در اين همه تكاپو براي توقف سنگسار البته شنيدن خبر نامه يك نماينده مجلس هفتم به رئيس قوه قضاييه و شوراي تامين استان قزوين در اعتراض به اجراي اين حكم ، خوشحال كننده بود. از صبح شماره رجب رحماني نماينده تاكستان را گرفتم تا عصر كه در نهايت به جاي او پسر جوانش كه از قضا حقوق هم خوانده است، پاسخ مي دهد و خوشحالي شايد صد چندان مي شود وقتي او تاييد مي كند كه پدرش به هاشمي شاهرودي و مسولان استاني، نامه اعتراضي نوشته است اما كافيست تا او ادامه دهد و تو بشنوي كه ماجراي توقف سنگسار چيست:
زن و مردي كه حكم اجراي سنگسار برايشان صادر شده ، اهل تاكستان نيستند، يكي اهل اسلام شهر و ديگري اهل قيدار است، آنها پس از رابطه نا مشروع به تاكستان مهاجرت مي كنند و در واقع ، محل ارتكاب اوليه جرم، جايي غير از تاكستان بوده است، بر اين اساس رجب رحماني در كسوت نماينده تاكستان، به اجراي اين حكم در تاكستان اعتراض مي كند با اين اعتقاد كه مردم تاكستان حاضر نيستند براي اين لكه هاي ننگ در شهر آنان تصميم گيري شود و بهتر است كه اين حكم در همان محل ارتكاب اوليه جرم يا در زنداني دور از منظر عام اجرا شود نه در تاكستان.
پايان اين مكالمه تلفني ، انگار سنگي محكم به صورتم پرتاپ شده است. دوباره نيمي از تنم را زير خاك برده اند و باران سنگ و كلوخ و پاره آجر است كه سرم را مي شكافد، كه سرت را مي شكافد كه سرمان را مي شكافد.
پس قرار است گودال ديگري در جاي ديگري كنده شود؟ عيبي ندارد ، دوباره تقلا بايد . آنقدر كش و قوس مي دهم تنم را ، آنقدر كش و قوس مي دهي تنت، آنقدر كش و قوس مي دهيم تنمان را كه جهاني زير پايمان كم باشد براي فرار و فرار و فرار…
بيانيه فعالان كمپين “قانون بي سنگسار” درباره توقف اجراي حكم سنگسار در تاكستان: خطر همچنان محكومان به سنگسار را تهديد مي كند
خيلي خيلي سعي کردم هيچي برات ننويسم…. اما نميشه نگم که: ترسم نرسي به کعبه، اي نصراني!
جاي بسي تعجب است كه مظلوم تر تاكستان جايي نبوده است
http://takestan20.blogfa.com
مساله اینجاست که سنت و تعصب به ما اجازه ی تصحیح قوانین مون رو نمیده، من حقوقدان نیستم و اطلاعات ناقصی از فقه اسلامی دارم ولی ایکاش تلاش های شماری از حقوقدانان و وکلا که کم هم نیستند نتیجه می داد.ظاهرا در دستگاه قضا بین خود مسوولین هم جدل های بسیاری در مورد حکم رجم موجود است و چنانکه در مصاحبه ای از شادی صدر خوندم،گاهی حتی حکم رییس کل قوه ی قضاییه هم فایده ای برای توقیف این امر در شهرستان ها (مثلا)وجود نداره،چنانکه سال گذشته زنی در بهشت رضای مشهد سنگسار شد.رابطه ی خارج از ازدواج یک قضیه و دعوی خانوادگی میتونه باشه .همسر زنی ،خانواده اش رو ترک کرده و زن در ابتدا به نیروی انتظامی گزارشی مبنی بر دزدیده شدن شوهرش میده و بعد از مراجعت همسر و بر ملا شدن رابطه ی او با زن دیگر ی که همسر یک مردو مادر سه فرزند از اوست به صورت شکایت پیگیری میشه و طفلک بچه ای که حاصل این رابطه بوده،11 سال یعنی تمام زندگیش رو تا به امروز بی حضور پدر و مادر سپری میکنه.این دودش به چشم من و تو رفته؟به چشم کی رفته؟!به جامعه حتک حرمت شده؟حتک حرمت چه معنایی میتونه داشته باشه وقتی سرنوشت آدم ها این طور به معرض فنا میره؟شاید بشه حکم سنگسار رو با حکم پرداخت غرامت برای رفع یک دعوی در دادگاه خانواده عوض کرد ولی کجا تا آنجا………؟!آنجایی که این نظر الحاد است لابد؟!جایی که حتی شاید همسران این دو نیز راضی به مرثیه برای آبروی ریخته شان باشند تا زنده بودن کسانی که آن ها نیز انسانند ودر سرنوشتشان سهیم. این بچه های معلق در این تعلیق تا به کجا خواهند رفت؟چه آینده ای نسیبشان خواهد شد؟چگونه برچسب هایی را که خورده اند تواننند زدود؟!
چشم ها را باید شست
جور دیگر باید دید
ظاهرا این دوستانی که اینجا کامنت می ذارن یا بویی از عشق و دوست داشتن به مشامشون نخورده ، یا معنی هتک حرمت رو نمی فهمند …. یا حرمت مادری رو نمی شناسن …. یا حرمت پدری رو نمی شناسن…. یا آرزوی زندگی کردن در کمون های اسرائیلی رو دارند… یا همه اش …. اره کاملا درسته … زندگی اون بچه 11 ساله بیگناه نابود شده …. اما اون سه بچه ای که قبل از این بچه وجود داشته اند چی :؟ اونها حق استفاده از شان زندگی اجتماعی رو نداشته اند؟!!!! اوها نابود نشده اند؟!!!!! ..نسیم جان !مطلبی برات تو وبلاگم نوشتم حتما بیا و بخونش …. و با نگاه “نسیم” بخونش ….
سلام به گیتی جون که میشناسمش،میدونستم کامنتم منظورم رو واضح نمیرسونه.اینکه بویی از عشق بردم یا نه که نمیشه دیگر ی به راحتی در موردش قضاوت کنه!اما در مورد حرمت مادری یا پدری ،فرقی نمیکنه منظور از بچه های در تعلیق،همه ی بچه ها هستن!بچه هایی که مادرشون ازشون جدا شده و در مورد پدر هم همینطور.خانواده هایی که بیسامان شدن
نه !آرزوی زندگی در کمون رو هم نمیپرورونم.فکر میکنم تمام مسایل ما از قضاوت های نابجا و ببخشید بیجا ناشی میشه
قبول دارم که بد نوشتم و منظورم رو واضح توضیح ندادم.منظور من از بچه هایی که بر چسب خوردن همون بچه هایی هست که از ازدواج این دو وجود داشتن و بیسامان شدن و بی آینده و الا تکلیف اون بچه که از ابتدا معلومه که چه بر چسبی در هر فرهنگ و ملیت و آیینی میخوره!بله،عشق،ازدواج،مسوولیت ،تعهد و« اعتماد» که تو گفتی گیتی عزیز که مهمترین اصل حفظ یک رابطه هست و وای از اون روزی که بریزه و آواری بشه مثل سایه ای مهیب روی تمام زندگی!همه درست هستن و پذیرفته شده ولی بحث ما تعیین مجازاتی بسزا برای این جرم ها هم در حوزه ی قانونی و هم خصوصی است . حوزه ی خصوصی که متلاشی شده و فرو ریخته ولی حالا در کشوری مثل ایران که اسلامی هست و این مساله به حوزه عمومی و به قانون مدنی ،جزایی و فقهی مربوط میشه،چه باید کرد؟سنگسار؟!این هست مجازات تجربه های بشر ولو از نوع بدترینشون؟!دنیای ما دنیای کمون اشتراکی نیست ، ما به مدنیت رسیدیم ولی دنیای ایده آلی هم نیست،دنیایی که منطقش شده تضاد و جنگ!ما صحه به فاجعه ای که در دنیا رخ داده به عنوان عینیتی موجودنمیذاریم،از همین رو هم هست که اصرار در تصحیح قوانین داریم
گیتی خزایی جونم(همیشه اسم کاملت رو صدا میزدم،یادت هست؟!)نزدیک بود عصبانی بشم و جمله ی ابراهیم گلستان در مورد عشق رو بنویسم،یک کم فتیله ها رو کم سو کنید
این جمله رو بدون اجازه نازی و به یاد دوست قدیمی ام از وبلاگش یادم بود و اینجا می نویسم :
دل من، نگران تمام قضاوتهاي جاهلانه خويش است.
«نازی»
سنگ اول را بي گناهي بزند
baraey raha ham neveshtam baraye to ham minevisam, ke oona ba in tarze tafakor inja ham ke miyan dast bar dar nistan, jaye basi afsoos
خواستم اينجا بگويم، اما ديدم بي انصافيست وقتي خودت جايي داري و کاغذ سفيدي، کاغذ دوستت را سياه و خط خطي کني. نسيم من، ليلا جان و گيتي من هم حرفي داشتم براي گفتن که من هم در صفحه خودم گفتم:) سمانه اگر بخواني شادم يم کني و ممنون که ان جمله را بياد ما باز آوردي.
فكر كنم اينجا كسي مفهاوم حرفش زياد با ديگري فرقي نمي كنه
اوكه سنگ مي زند! – شعري از آسيه اميني
تاریخ: 06/22/2007
باران سنگ كه آغاز شود
پيش از آنكه از من
كوه سنگي بسازد
از دل تو صخره اي ساخته است
***
گيرم كه من گناهكار
گيرم كه من خائن
گيرم كه من در خور مجازات
اي تو كه از دلت سنگ مي سازي و پرتاب مي كني
تو آيا با عصمت مريم
شبها به خواب مي روي؟
آسيه اميني
منبع:
http://www.meydaan.org/news.aspx?nid=408
***
شب همگي خوش
نازی عزیز ایده خود رو درباره ی رسالت قلم مطرح کرد .من سخن از رسالت به این معنی نمیگویم.قصدی هم در ارزیابی مثبت یا منفی ارزش های جمعی ندارم . ولی کسانی که می نویسند و اظهار ایده می کنند به عنوان قشر پیشرو جامعه ی ایرانی،نمی توانند پا روی پا بگذارند،قهوه ای بنوشند،پکی به سیگار بزنند و چون خود در دایره ای محدود از این دوایر متحد المرکز آزادی ای نسبی برای خود ترسیم کرده اند و دیگر گونه می پندارند و عمل میکنند دست روی دست بگذارند.تعاریف و قرایت متفاوت از قوانین هم شاید در مواجه با «دیگری» برای ما که در جهان سوم زندگی می کنیم شکل گرفته باشد همانگونه که بسیاری از گفتمان های موجود درجوامع مان در مواجه با آن شکل گرفته اند و این دیگری،جهان غرب و فرهنگی است که در دوره ای شد نماد مسلط تمدن و مدرنیته. هر سازمان اجتماعی ،قوانین ،عرف و آداب و رسومی دارد.قوانین و دوره های تاریخی فرهنگ سازی میکنند ،همانگونه که خود از فرهنگی که در آن پدید آمده اند تاثیر
می پذیرند.مساله اینجاست که اگر اگاه سازی نکنید،خشونت نه می شود تنها گفتمان مسلط بلکه می شود تنها چیزی که به عنوان وحی منزل موجود است،چرا که شکل دیگری شناخته شده نیست.اگر با قشر های متفاوت جامعه درباره ی قضیه اخیر به گفتگو بپردازید،نظراتی میشنوید که پی میبرید شناخت دیگر ی جز این نیست،مگر نه اینکه مجازات رابطه ی جنسی خارج از زناشویی همین است و بس و چه بسا که باید بد تر باشد.چرا که زن در پی تعریف از سکسوالیته خود در این فرهنگ، رابطه جنسی را تنها در قالب ازدواج شناخته است و آن را وظیفه ای در قالب زندگی زناشویی و تولید مثل می شناسد و شناختی از این مساله به عنوان لذت برای جنس خود نداشته است و ان را در قالب لذت در فرادستی مردانه تعریف می کرده است؟!
از بحث خارج نمیشوم چراکه بحث ما رابطه ی جنسی نیست. در موردی که پیش آمد هم تنها بحث این نیست !بحث ما تعریفی است نوین که بشر از حقوق انسانی خود کرده است،ورنه قانون مجازات رابطه ی جنسی خارج از زناشویی در بسیاری از فرهنگ ها در دوره های مختلف تاریخی وجود داشته است و ما از یک «تابو» در هر حال صحبت می کنیم و ارزش های جمعی در دنیای غرب امروز نیز مبتنی بر نظام خانواده و خارج از خانواده مبتنی بر وفاداری به شریک جنسی است و قانون اجتماعی مسلما چون گفتمان غالب می شود که بشر برای خود وضع کرده،خصوصیات روانشناختی،عاطفی و اخلاقی خود را هم با آن تعریف میکند.اما این که بشر مطلق نیست و سراغ تجربه میرود و همه از یک جاده به مقصد خود نمی روند،عینیتی است غیر قابل انکار وگرنه هر کس مدینه فاضله ای می ساخت به فراخور خواست خود! دوباره سراغ قانون برویم. قانون مجازات جامعه ی ایران در داخل مرز هایمان،قانون مجازات اسلامی است.قانون اساسی هم بر این پایه استوار است و نهایتا تلاش های ما به تخفیف در قانون مجازات های اسلامی ختم خواهد شد. چرا که کنوانسیون های متفاوت حقوق بشر هم بنا به نظریه نسبیت فرهنگی،قانون قصاص اسلامی را در همان زمان که نمایندگان ایران هم در آن جلسات حضور داشته اند به رسمیت شناخته اند.حالا باید پرسید ما که تعریف نوینی از خشونت داریم و برخی قوانین را عین خشونت میدانیم،چه باید کنیم؟در ایران حتی یک جزوه ی کوچک از حقوق بشر هم منتشر نشده است!جز آن کتاب جیبی مصور کوچک!چگونه این جامعه که با این فرهنگ سازی عجین شده ،ساختار فرهنگی خود را در معرض تغییر قرار باید دهد؟لایه لایه از پی باید کاوید و اگر کلنگ برداریم و به لایه ها بزنیم،پی خواهد ریخت،چگونه بر این پی بنایی دیگر گونه بایدساخت؟شاید اولین قدم آگاهی باشد!
قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال